• وبلاگ : زازران
  • يادداشت : داستان دو بذر
  • نظرات : 0 خصوصي ، 23 عمومي
  • ساعت ویکتوریا

    نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     

    سلام دكتر............(به نظرم يه كم نقطه هاش زياد شد)

    اين جمله مفهوم ذهني خودم از كتاب(سرگذشت اساطير)بود توي اين كتاب يه داستاني هست كه ميگه يه كشيش كليسادر موقع مرگش گفت:بچه كه بودم ميخواستم دنيا رو تغيير بدم،نوجوان كه شدم فهميدم براي تغيير جهان بايد ابتدا كشورم را تغيير بدهم،جوان كه شدم فهميدم براي تغيير كشورم بايد ابتداشهر خودم را تغيير دهم،به ميان سالي كه رسيدم فهميدم براي تغيير شهرم بايد از خانواده خودم شروع كنم وحالاكه به پايان پيري رسيدم دريافتم كه اگر خودم تغيير كنم ،خانواده ام،بعد شهرم ،بعد كشورم وبدين ترتيب تمام دنيا تغيير خواهد كرد.ودر واقع تغيير دنيا از تصميم تغيير خودم شروع ميشد ومن نميدانستم.:::

    در ضمن اگه شما هم طالب چنين حكاياتي هستيد ميتونيد به وبلاگ بنده مراجعه فرماييد.از حضورتون خوشحال ميشم.